چشمهايت   

شكوهي دارد مصاف غمزه عشق، در حجامت روح. مصداق زيباي جدال عقل و عشق، در سايه روح و تماشاخانه دل...

نم نم زلال اشك است كه روح را در مظلمه خويش، به دار مي آويزد و روح چه غريبانه به خاك تن در مي دهد.باران پر سخاوت دل، اشك مي آفريند و روح هاي باران چشيده، صادقانه به خاك پايش جان مي دهند، و سبك به خواب مي روند...

پرده عشق چو پلك نگاه توست، كه به عشوه هاي عاشقانه باز و بسته مي شود و عشق كامل كه نه غير چشم توست، در پسش به رقصش مي گمارد دل مرا...

تو مي داني؟

اين نواي غنا آميز، ترانه دل من است كه بر تو عزم دارد و بال و پر مي زند تا دلربايي كند تو را، اشك آفريني كند تو را و سخاوت نگاهت را به اشك هايت به رخ ديگران كشد، تا ديده هاشان روشن به عشقي شود كه مانندش را در قصه هاي كودكيشان شنيده اند..

تو غايت يك ترنم اشكي كه سراسيمه از دلم براي رسيدن به تو، چون تيري رها شده، اما چون تو را دور ديد از نگاهم، فنا شد و به خاك غوطه خورد...

از نگاهم دور مشو تا تكه تكه هاي دلم در خاك گم نشود...

نگاهم كن

نگاهم كن...